نیک دیمارکو، یک کلاهبردار خردهپا، از طرف افسر آزادی مشروطش دستور میگیرد تا در طول تعطیلات، یک شغل با حداقل دستمزد به عنوان بابانوئل در یک فروشگاه بزرگ بگیرد؛ شغلی که او از آن متنفر است. در اواخر اولین شیفت کاریاش، او با عجله به پسر بچهای به نام بیلی قول میدهد که بابانوئل تا کریسمس پدر و مادرش را که از هم جدا شدهاند دوباره به هم میرساند. نیک تصمیم میگیرد به هر طریقی که شده به قول خود به این کودک عمل کند. اما پس از ملاقات با کارول، مادر پسر، آیا نیک در نهایت ترجیح میدهد خوشبختی دیگران را مقدم بر خوشبختی خود قرار دهد؟